تبليغات X
تنهاي گمشده

 

به نام او كه زيباست

 

    سلام به بغض هاي قدغن ! سلام به سکوت هاي ناگهان ! به اشک هاي نيامده . به درد دل هاي ممنوع و هوس هاي بي شکيب و تمناهاي نامرغوب.

وقتي شب است و در معرض دلتنگي هاي هنوز خويش خودکار مي شوي و نمي نويسي ؛ ...

پس بيهوده اي...

وقتي براي ورق زدن خودت منتظر اجازه ي لحظه هاي عصا قورت داده مي ماني و دائم پشت گريه هاي مرسومت ترمز مي کني ؛ پس به درد ديوانگي نمي خوري. جامه ي شاعري و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعايي پر فريب مي ماند.

نترس ! همه خودي اند . حرف بزن که عقربه هاي خواب آور ، دست و پا گم کرده تقويم کلماتت را در سراشيب شمّاطه دار جواني بسمت سالخوردگي هل ندهند.

حرف بزن که کودک احساسات يتيم مانده ات سطر به سطر آرام بگيرد و عروسک هاي گمشده شعرش را بياد بياورد که در زير کدامين درخت بيد ، در گرماي تابستاني کدام نيمکت مدرسه اي ، کدام دغدغه ي دانشگاه جا گذاشته و گريخته است .

شب است ...بگو ! که تا صبح نيامده از دردهايت غزلي بسازم و اينهمه ستاره را سوسوي قافيه ها کنم ...

کسي از پشت ماه اشک هايت را مي شمرد . شايد خدا باشد....

 

بيقرار ديدنت

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه 14 تير 1386 و ساعت 01:27 ارسال نظر


[ آخرین صفحه ] [ صفحه 16 از 46 ] [ صفحه بعد ]