به نام او كه زيباست
سلام به بغض هاي قدغن ! سلام به سکوت هاي ناگهان ! به اشک هاي نيامده . به درد دل هاي ممنوع و هوس هاي بي شکيب و تمناهاي نامرغوب.
وقتي شب است و در معرض دلتنگي هاي هنوز خويش خودکار مي شوي و نمي نويسي ؛ ...
پس بيهوده اي...
وقتي براي ورق زدن خودت منتظر اجازه ي لحظه هاي عصا قورت داده مي ماني و دائم پشت گريه هاي مرسومت ترمز مي کني ؛ پس به درد ديوانگي نمي خوري. جامه ي شاعري و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعايي پر فريب مي ماند.
نترس ! همه خودي اند . حرف بزن که عقربه هاي خواب آور ، دست و پا گم کرده تقويم کلماتت را در سراشيب شمّاطه دار جواني بسمت سالخوردگي هل ندهند.
حرف بزن که کودک احساسات يتيم مانده ات سطر به سطر آرام بگيرد و عروسک هاي گمشده شعرش را بياد بياورد که در زير کدامين درخت بيد ، در گرماي تابستاني کدام نيمکت مدرسه اي ، کدام دغدغه ي دانشگاه جا گذاشته و گريخته است .
شب است ...بگو ! که تا صبح نيامده از دردهايت غزلي بسازم و اينهمه ستاره را سوسوي قافيه ها کنم ...
کسي از پشت ماه اشک هايت را مي شمرد . شايد خدا باشد....
بيقرار ديدنت
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 16 از 46 ] [ صفحه بعد ]

