گاه شايد تنها يک بهانه ساده آغازيست براي اشکي که به سلامي دوباره ختم مي شود.دوباره من و تويي؛ که ما شدنشان را از سرنوشت و زمان طلب مي کنند!
غصه نخور.من هم نخواهم خورد.شايد هم تنها به حرف.اما اين دست من نيست.حتي دست تو هم نيست. يا دست آن خدايي که فاصله را آفريد.
اين جاده ها خيلي ابري مي زنند و اين هوا چه هواي بيهوده ايست براي گریه هاي بودن من.
ستاره هاي اين شهر چه غريبانه به غريبه اي مي نگرند که در غربتش به قربت مي انديشد.
نمي هراسم از اشک هاي بي وقت و بي پروا به انتظار ما شدني دوباره.تنها به کودکي مي انديشم که در لحظه هاي زني که سايه اش در آينه روبه رويم است آرام خاطراتش را زمزمه مي کند:
من رشته محبت تورا پاره مي کنم،
شايد گره خورد، به تو نزديک تر شوم
سهم من: يک بغل تو!
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 17 از 46 ] [ صفحه بعد ]

